Image hosting by TinyPic

بازدیدکنندگان : 38013


پنجشنبه 14 دی ماه سال 1385
من اعتراف میکنم

بازی یلدا مدتی است که بین وبلاگ نویسان رواج یافته، در این بازی بلاگری که به این بازی فراخوانده شده 5 نکته از خصوصیات شخصی خود ، داستان ، حکایت و یا حتی سوتی هایی که مربوط به خودش میباشد را در وبلاگش عنوان میکند و در پایان 5 وبلاگ نویس دیگر را به این بازی دعوت میکند. من هم توسط سیاورشن به این بازی دعوت شدم خالی از لطف نیست که اعترافات خودش را هم بخونید.

 

و اما اعترافات من:

 

1 – من نماز خونم

 

هیچ وقت فراموش نمیکنم چند سال قبل یکی از هفته ها روز چهارشنبه تعطیل بود. من طبق عادت روزهای تعطیل ساعت 11 از خواب پا شدم و چون روز تعطیل بود فکر میکردم امروز جمعه است. طبق عادت هر جمعه غسل جمعه کردم، عطر و ادکلن زدم و دژداژه سفید پوشیدم و راهی مسجد جمعه شدم برای نماز جماعت جمعه. اما دیدم درب مسجد بسته است و دریغ از یک ماشین یا یک موتور که درب مسجد ایستاده باشد خیلی متعجب شدم و هنوز متوجه سوتی ام نبودم که ناگهان یکی از دوستانم را دیدم و از او ماجرا را پرسیدم همین که جریان را فهمید زد زیر خنده و با کلی شوخی و مسخره منو از دسته گلی که به آب داده بودم با خبر کرد. حال که حدود 4 – 5  سال از اون ماجرا میگذره هنوز هم گاهی وقتها روزهای چهار شنبه که میشه سر و کله بعضی از دوستام پیدا میشه میگن بیا با هم بریم نماز جمعه...

 

 

2 – من دزدگیرم

 

مدتی تو محله ما دزدی زیاد میشد و هر شب خانه یکی از همسایه ها را دزد میزد. از قضا خانه یکی از فامیل خالی شده بود و کلید خانه را سپرده بودند به من که شب را آنجا بخوابم. ساعت 12 شب بود که آمدم به خانه آنها دیدم لخته خونی دقیقا جلو خانه  ریخته شده، کمی دور و بر را نگاه کردم دیدم صاحبخانه بالای در خانه را واسه امنیت شیشه کار گذاشته. با خود گفتم لابد دزدی متوجه این شیشه ها نبوده و هنگامی که وارد خانه میشده این شیشه ها دستش را بد جور برید بنده خدا هم منصرف شده و فرار کرده. مسافتی را رد خون دنبال کردم اما بعد ترسیدم و فورا برگشتم و همسایه ها را خبر کردم یکی از آنها هم زنگ زد 110. مدتی نگذشت که تمام محله ریختند تو کوچه تا اینکه 110 آمد . نا گفته نماند همسایه ها هم تعریف از ذکاوت من میکردند و منم حسابی دوتا هندوانه گنده گذاشته بودم زیر بغلم. خلاصه با دو تا سرباز مسلح و تعداد زیادی مردم که چوب و چماق دستشون بود رد خون را دنبال کردیم. بعضی جاهها خیلی رد خون کم میشد که به زحمت قطره بعدی را 2 – 3 متر جلوتر پیدا میکردیم اما بعضی جاهها خون لخته شده زیادی دیده میشد. حدود ۲00 – ۳00 متری رد خون را دنبال کردیم . خون وارد خانه ای نیمه ساخته که هنوز دروپیکری نداشت شده بود خیالمان راحت شد که مرکز را پیدا کردیم. خون وارد یکی از اتاقهای خانه شده بود همه خودمان را برای دستگیری آقا دزده آماده کرده بودیم و افسر پلیسی که پرژکتور در دست داشت وارد اتاق شد و ما همگی دنبال اون که ناگهان دیدم کنج اتاق یک سگ ماده که تازه زاییده بود خوابیده. راستی پنج قولو هم زاییده بود.

 

 

3 – من بد شانسم

 

زیاد به شانس اعتقاد ندارم همیشه به جای خوش شانسی و بد شانسی مشیت خدا را مد نظر خود قرار میدهم اما بعضی وقتها یک اتفاقاتی میافته که اند بد شانسیه.

مهرماه سال گذشته بود برای کاری رفته بودم تهران و خانه یکی از دوستان که خیلی هم با آنها رودربایستی داشتم مهمان بودم. روزهای اولی بود که وارد تهران شده بودم موبایلم به صدا در آمد شماره را که دیدم متوجه شدم یکی از دوسانم است که اتفاقا خیلی سریش بود و همیشه ازش فراری بودم. فوری از من میپرسید کجایی؟ من هم هرجا و در هر حالی بودم میامد اونجا و حالا حالاها...

اما ایندفعه با خیال راحت گوشی را برداشتم و فهمیدم چون مسافرتم دیگه نمیتونه بیاد پیش من. اما همین که به او گفتم من تهرانم اون هم گفت چه خوب منم تهرانم ، تنهام، دلم بالا اومده، کجایی بیام پیشت ؟ من هم  از ترس اینکه بیاید خانه مردم و کنده نشود با خونسردی پاسخ دادم چه بد من یکی، دو ساعت دیگه با قطار دارم میرم بندرعباس اون هم بی خیال شد. فردا صبحش باز هم تماس گرفت و به او گفتم من بندرعباسم. بالاخره عصر آن روز برای کاری رفته بودم خیابان برای خرید .از دهانه یک مغازه که آمدم بیرون مثل اجل جلو چشمانم سبز شد از خجالت نمیتوانستم چیزی بگم.

حال این بدشانسی نیست که تو تهران به این بزرگی از کسی فراری باشی اون هم تو رو ببینه؟

 

4 – من انسان تخیلی نیستم اما یک مورد چرا

 

من همیشه یک آرزو دارم که خوب میدانم هیچ وقت بر آورده نمیشه و غیر ممکنه. اکثر اوقات که تنها میشم با خودم فکر میکنم که کاشکی علم آنقدر پیشرفت میکرد که میتوانستم به سالهای بسیار دور گذشته بروم و آبا و اجدادم و نحوه زندگی آنها را ببینم. و بر عکس میتوانستم به چندین سال آینده بروم اون موقع که دیگر من نیستم و نوادگان و نحوه زندگی آنها را هم ببینم.

 

5 – من انسان با احساسی هستم

 

همیشه از دیدن زندگی بسیار سخت انسانهای ناتوان رنج میبرم. کسانی در وضع مالی بسیار بدی هستند در حالی که ما هر چند سال یکبار سیستم کامپیوترمان را ارتقا میدهیم و یا فلان وسیله از نوع دیجیتالش را که تازه به بازار اومده میخریم. اما دیدن یک چیز از این هم بیشتر مرا رنج میدهد آن هم دیدن انسانها معلول.  وقتی در کوچه و خیابان انسان معلولی را میبینم (بخصوص کور باشد) بد جوری دلم میگیرد دلم میخواد دربست برای آنها کار کنم و کارهایی را که آنها نمیتوانند انجامش دهند برایشان انجام دهم  اما حیف که نمیتوانم . بعضی وقتها با کمک نقدی کمی خودم را آرام میکنم اما میدانم که این برای آنها کافی نیست. اینجاست که از جان و دل باید بگوییم خدایا شکرت

 

خوب این هم از اعترافات من. و حالا پنج نفری که میخواهم آنها را به این بازی دعوت کنم و اعترافاتشون را بنویسند: کامیرا ، بندر جاسک ، ذهن زیبا ، گاروم زنگی ، رامی دهتل.



آرشیو

طراح:سیاورشن

عناوین آخرین یادداشت ها