Image hosting by TinyPic

بازدیدکنندگان : 38014


جمعه 12 آبان ماه سال 1385
جمعه پر خاطره

     یک سالی بود که واسه ماهیگیری به دریا نرفته بودم. پس از ماه مبارک رمضان دلم بدجور هوس ماهیگیری کرده بود تا اینکه دیروز با دوستان برای امروز برنامه دریا ریختیم. به همین دلیل پس از نماز صبح قایق 15 فوت برادرم را که از دیشب آماده کردم به پشت ماشین بستم با توکل به خدا راهی بندر حَسینه(۶۰ کیلومتری غرب بندرلنگه) شدیم. خدا هم به ما لطف کرد و کلی ماهی مختلف گرفتیم از جِم جام و شرّی گرفته تا جَش و شهام . متاسفانه آنقدر غرق ماهیگیری شدیم که نفهمیدیم کی ساعت 11 شد و نتوانستیم فریضه نماز جمعه را به جا بیاوریم(که این خود نیز یک امتحان الهی بود).

 

ماهی

 

     ساعت 1 به خانه رسیدیم، خسته و کوفته بودم که یادم آمد امروز بازی سنتی پیروزی و استقلاله. خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بودم فکرم را به اینجور چیزها مشغول نکنم و بخاطر این مسائل اعصاب و روان خود را به هم نریزم اما گفتم لا اقل تماشای این داربی حساس را از دست ندهم. خیلی خونسرد داشتم بازی را تماشا میکردم اما کم کم آن حس و حال سابق داشت در من ظاهر می شد و هر وقت پرسپولیس گلی را خراب میکرد می پریدم و پای خود را به چیزی میکوبیدم تا اینکه آن حرکت رحمتی دروازبان استقلال را دیدم که با خونسردی و حالت تمسخر توپ را نگه داشته بود و بازی را شروع نمیکرد دیگر حسابی مرا تحریک کرد و به هر قیمت که شده دلم میخواست پرسپولیس پیروز از میدان خارج شود.

این حرکت این دروازبان کاملا حاکی از بی تجربگی او بود آقای رحمتی فکر کرد با این یک گل که تیمش پیش افتاده بازی تمام شده و فراموش کرده بود که بیش از 70 دقیقه به پایان بازی مانده بود. به هر حال این بازی همانطور که دوست داشتم به پایان رسید و پرسپولیس بعد از سه سال در مقابل استقلال پیروز شود.

 

پرسپولیس

 

      بازی که تمام شد خیلی هیجان زده نبودم  ولی کمی از این پیروزی خوشحال بودم. میخواستم کم کم استراحت کنم که حدود ساعت ۵ بعداز ظهر یکی از دوستانم که به تازگی یک 206 صفر هم خریده بود دنبالم آمد و از من خواست دنبالش تا جایی بروم٬ تو خیابان هم تعداد زیادی موتورسیکلت که پرچم قرمز در دست داشتند با تکان دادن پرچمها و صدای بوق موتورشان خوشحالی خود را از این برد بروز میدادند. من هم که هنوز حسابی خسته بودم با دیدن ماشین دوستم کم کم گرسنه ام شد و بالاخره توانستم واسه شام یک شیرینی حسابی ازش بگیریم و دلی از عزا در بیاورم.

     در آخر که ساعت نزدیک 8 شب بود داشتم به طرف خانه میامدم که ناگهان یک خبر خوش و غیر منتظره دیگر هم شنیدم که این یکی را دیگه نمیشه اینجا عنوان کرد...

     به هر حال امروز خیلی به من خوش گذشت و به همین دلیل تصمیم گرفتم خاطره این روز را اینجا بنویسم یک یادگاری باشد برای سالهای آینده .

     حالا هم آمدم خانه خیلی خسته ام و باید هر چه زودتر بخوابم و خود را برای فردا و شروع یک هفته کاری آماده کنم.



آرشیو

طراح:سیاورشن

عناوین آخرین یادداشت ها